تبلیغات
مرجع مقالات واخبار جالب مذهبی - داستان شق صدر
مرجع مقالات واخبار جالب مذهبی
وبلاگ بروز brooz.orq.ir

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستان شق صدر


داستان دیگرى که مورد بحث و ایراد قرار گرفته و در برخى‏از روایات و کتابهاى اهل سنت آمده داستان‏«شق صدر»آنحضرت است،که قبل از ورود در آن بحث‏باید این مطلب راتذکر دهیم که بر طبق نقل اهل تاریخ رسول خدا(ص) حدود پنج‏سال در میان قبیله بنى سعد و در نزد حلیمه ماند بدین ترتیب که‏پس از پایان دو سال دوران شیر خوارگى، حلیمه آن کودک راطبق قرار قبلى نزد آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقه‏بسیارى که بآنحضرت پیدا کرده بود با اصرار زیادى دو باره آن‏فرزند را از مادرش گرفته و بمیان قبیله برد،و این جریان شق صدربگونه‏اى که نقل شده در سالهاى چهارم یا پنجم عمر شریف‏آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما ذیلا اصل داستان را از روى‏کتابهاى اهل سنت‏براى شما نقل کرده و سپس ایراد و اشکال‏آنرا ذکر مى‏کنیم و از اینرو مى‏گوئیم:


این داستان را بسیارى از محدثین و سیره نویسان اهل سنت روایت کرده‏اند مانند«مسلم‏»در کتاب صحیح،در ضمن چندحدیث و ابن هشام در سیره و طبرى در کتاب تاریخ خود،وکازرونى در کتاب المنتقى و دیگران (1) ،و ما در آغاز یکى ازروایاتى را که در صحیح مسلم آمده ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم‏و سپس به بحثهاى جنبى و صحت و سقم آن مى‏پردازیم:


«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالک ان رسول الله(ص)اتاه‏جبرئیل و هو یلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه‏فاستخرج القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشیطان‏منک،ثم غسله فى طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده‏فى مکانه.


«و جاء الغلمان یسعون الى امه-یعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد کنت ارى اثر ذلک‏فى صدره‏».


یعنى مسلم از انس بن مالک روایت کرده که روزى جبرئیل‏هنگامى که رسول خدا با پسر بچگان بازى مى‏کرد نزد وى آمده واو را گرفت و بر زمین زد و سینه او را شکافت و قلبش را بیرون‏آورد و از میان قلب آنحضرت لکه خونى بیرون آورده و گفت:این‏بهره شیطان بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم شستشو داده آنگاه آنرا بهم پیوند داده و بست و درجاى خود گذارد...


پسر بچگان بسوى مادر شیرده او آمده و گفتند:محمد کشته شد!


آنها بسراغ او رفته و او را در حالى که رنگش پریده بود مشاهده‏کردند!


انس گفته:من جاى بخیه‏ها را در سینه آنحضرت مى‏دیدم.


و در سیره ابن هشام از حلیمه روایت کرده که گوید:آنحضرت‏بهمراه برادر رضاعى خود در پشت‏خیمه‏هاى ما به چراندن‏گوسفندان مشغول بودند که ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من و پدرش گفت:این برادر قرشى ما را دو مرد سفید پوش‏آمده و او را خوابانده و شکمش را شکافتند و میزدند!


حلیمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتیم و محمد را که ایستاده ورنگش پریده بود مشاهده کردیم،ما که چنان دیدیم او را به سینه‏گرفته و از او پرسیدیم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود:دو مرد سفیدپوش آمدند و مرا خوابانده و شکمم را دریدند و بدنبال چیزى‏مى‏گشتند که من ندانستم چیست؟


حلیمه گوید:ما او را برداشته و بخیمه‏هاى خود آوردیم. (2) و در هر دوى این نقلها هست که همین جریان سبب شد تاحلیمه آنحضرت را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.


و این داستان تدریجا در روایات توسعه یافته تا آنجا که‏گفته‏اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار یاپنج‏بار اتفاق افتاده،در سه سالگى(همانگونه که شنیدید)و در ده‏سالگى،و هنگام بعثت،و در داستان معراج...و در اینباره‏اشعارى نیز از بعضى شعراى عرب نقل کرده‏اند. (3) و بلکه برخى از مفسران سوره انشراح و آیه «الم نشرح لک‏صدرک‏» را بر این داستان منطبق داشته و شان نزول آن‏دانسته‏اند. (4)


ایرادهائى که به این داستان شده


این داستان بگونه‏اى که نقل شده و شما شنیدید از چندجهت مورد خدشه و ایراد واقع شده:


1-اختلاف میان این نقل و نقلهاى دیگر در مورد علت‏بازگرداندن رسول خدا(ص)بمکه و نزد مادرش آمنه که در این‏دو نقل همانگونه که شنیدید سبب باز گرداندن آنحضرت همین‏جریان ذکر شده و این ماجرا طبق این دو روایت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق افتاده،در صورتیکه در روایات دیگر و ازجمله در همین سیره ابن هشام(ص 167)براى باز گرداندن‏آنحضرت علت دیگرى نقل کرده و آن گفتار نصاراى حبشه بودکه چون آن کودک را دیدند بیکدیگر گفتند ما این کودک راربوده و به دیار خود خواهیم برد چون وى سرنوشت مهمى‏دارد...


و سال بازگرداندن آنحضرت را نیز در روایات دیگر سال‏پنجم عمر آنحضرت ذکر کرده‏اند (5) و در کیفیت اصل داستان نیزمیان روایت ابن هشام و طبرى و یعقوبى اختلاف است،چنانچه‏در سیرة المصطفى آمده و در روایت طبرى آمده است که چند نفربراى غسل و التیام باطن آنحضرت آمده بودند که یکى از آنهاامعاء آنحضرت را بیرون آورده و غسل داد و دیگرى قلب آنحضرت‏را و سومى آمده و دست کشید و خوب شد و آنحضرت را از زمین‏بلند کرد (6) که همین اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مى‏شود.


2-خیر و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى است و چگونه با عمل جراحى و شکافتن قلب و شستشوى‏آن مى‏توان ماده شر و بدى را بصورت یک لخته خون بیرون آورد و شستشو داد؟و آیا هر انسانى مى‏تواند اینکار را انجام دهد؟و یااین غده بدى و شر فقط در سینه رسول خدا بوده و دیگران‏ندارند...؟و امثال اینگونه سئوالها؟و از اینرو مرحوم طبرسى درمجمع البیان در داستان معراج فرموده:


«اینکه روایت‏شده که سینه آنحضرت را شکافته و شستشودادند ظاهر آن صحیح نیست و قابل توجیه هم نیست مگر به‏سختى،زیرا آنحضرت پاک و پاکیزه از هر بدى و عیبى بوده وچگونه مى‏توان دل و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟ ...» (7) و مسیحیان بهمین حدیث تمسک کرده و گفته‏اند جز عیسى‏بن مریم هیچیک از فرزندان آدم معصوم نیستند و همگى مورددستبرد شیطان واقع شده‏اند و تنها عیسى بن مریم بود که چون‏فوق مرتبه بشرى و از عالم دیگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!


و از این گذشته چگونه این عمل چند بار تکرار شد و حتى‏پس از نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نیاز به عمل جراحى پیداشد؟و آیا این غده هر بار که عمل مى‏شد دوباره عود مى‏کرد و فرشته‏هاى الهى مجبور مى‏شدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به این عمل جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...


3-بگونه‏اى که نقل شده این شکافتن و بستن بصورت اعجازو خارق العاده بوده و همانند یک عمل جراحى و معمولى نبوده که‏احتیاج به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخیه کردن و غیره داشته باشد،و همانگونه که مى‏دانیم معجزه ازنشانه‏هاى نبوت و ابزار کار پیمبران الهى براى اثبات مدعاى‏آنان بوده و چگونه در حال کودکى آنحضرت چنین معجزه‏اى ازآنحضرت صادر گردیده؟


مگر اینکه بگوئیم از«ارهاصات‏»بوده همانگونه که پیش ازاین در داستان اصحاب فیل گفته شد.


4-چگونه مى‏توان معناى این روایت را با آیاتى که در قرآن‏کریم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شیطان در دل پیغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوکلان سلب و نفى کرده جمع کرد ومیان آنها را وفق داد،مانند آیه شریفه‏اى که مى‏فرماید:


«ان عبادی لیس لک علیهم سلطان...» (8) و آیه دیگرى که فرموده:


«...انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون‏» (9) و آیه «...و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین...» (10) و بهر صورت این روایت از جهاتى مورد خدشه و ایراد واقع‏شده،و حتى بعضى گفته‏اند:این حدیث‏ساخته و پرداخته‏مسیحیان و کلیساها است و مؤید روایت دیگرى است که درصحیح بخارى و مسلم آمده که جز عیسى بن مریم همه فرزندان‏آدم هنگام ولادت مورد دستبرد شیطان واقع شده و شیطان در اونفوذ مى‏کند و همین سبب گریه نوزاد مى‏گردد...فقط‏عیسى بن مریم بود که در حجاب و پرده بود و از دستبرد شیطان‏محفوظ ماند... (11)


پاسخى که به این ایرادها داده‏اند:


در برابر این ایرادها پاسخهائى داده‏اند،از آنجمله:


1-دکتر محمد سعید بوطى در کتاب فقه السیرة گوید:


حکمت الهى در این حادثه ریشه کن کردن غده شر و بدى ازجسم رسول خدا نبوده تا این اشکالها لازم آید،زیرا اگر منبع وریشه شرور غده‏هاى جسمانى یا لکه‏هاى خونى در بدن باشدلازمه‏اش همان است که افراد شرور و بد خواه را با یک عمل‏جراحى بصورت افرادى نیکوکار و خیرخواه در آورد،بلکه ظاهرآنست که حکمت در این داستان آشکار کردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت و وحى از زمان کودکى باوسائل مادى بوده،تا براى ایمان مردم و تصدیق رسالت آنحضرت‏نزدیکتر و اقرب باشد،و در نتیجه این عمل یک تطهیر معنوى بوده‏لکن به این صورت مادى و حسى تا این اعلان الهى وسیله‏اى‏براى رساندن به گوشها و دیدگان مردم باشد...


و حکمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحیح و ثابت‏بود دیگرجائى براى بحث و توجیه و یا رد آن نیست که ما ناچار به‏توجیهات و اینگونه تاویلهاى بعیده باشیم،و کسى که در چنین‏روایاتى تردید کند منشاى جز ضعف ایمان بخداى تعالى ندارد.


و اینرا باید بدانیم که میزان پذیرفتن خبر و حدیث،درستى وصحت آن است،و هنگامى که خبر و حدیثى از این هت‏به‏اثبات رسید دیگر چاره‏اى جز پذیرفتن و قبول آن نداریم و آنراروى سر مى‏گذاریم،و میزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احکام آن است،و اصل در کلام نیز حقیقت است،واگر قرار باشد که هر خواننده و بحث کننده‏اى بتواند کلام را ازمعناى حقیقى خود به معانى مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازمیان رفته و دلالتى براى آن باقى نمى‏ماند و مردم در فهم معانى‏الفاظ دچار سرگردانى مى‏شوند.


و گذشته از این چه انگیزه و اجبارى براى اینکار هست؟جزآنکه کسى دچار ضعف ایمان بخداى تعالى گردد،و یا ضعف‏یقین به نبوت رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه یقین‏پیدا کردن به آنچه روایت و نقل آن صحیح و ثابت است‏خیلى‏آسانتر از این حرفها است چه حکمت و سر آن معلوم باشد و چه‏نباشد! (12)


2-از نویسندگان و دانشمندان معاصر شیعه،هاشم معروف‏حسینى نیز نظیر همین گفتار را در کتاب سیرة المصطفى اختیارنموده و پس از آنکه اختلاف نقلها را ذکر مى‏کند گفته است:


این اختلافات،اگر چه موجب مى‏شود تا انسان در اصل‏داستان تردید کند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى که درروایات مورد قبول است عرضه کنیم،ولى با اینحال این مطلب به تنهائى براى انکار این داستان از اصل و اساس و متهم ساختن‏نقل کنندگان کافى نیست،زیرا آنچه را اینان نقل کرده‏اند نوعى‏از اعجاز است و عقل چنین حوادثى را محال ندانسته و قدرت‏خداى تعالى را برتر مى‏داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درک آن نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است‏با امثال این گونه حوادثى که براى دانشمندان ومحققان قابل تفسیر و توجیه نبوده و جز اراده ذات باریتعالى‏انگیزه‏اى نداشته‏«و لیس ذلک على الله بعزیز» (13)


3-علامه طباطبائى در کتاب شریف المیزان در دو جاداستان را نقل کرده یکى در ذیل داستان اسراء و معراج در سوره‏«اسرى‏»و دیگرى در ذیل آیه‏«الم نشرح لک صدرک‏»و در هردو جا آنرا حمل بر«تمثل برزخى‏»نموده که در عالم دیگرى‏شستشوى باطن آنحضرت به این کیفیت در پیش دیدگان رسول‏خدا مجسم گشته و مشاهده گردیده است،و داستانهاى دیگرى‏را نیز که در روایات معراج آمده مانند مجسم شدن دنیا در نزدآنحضرت با آرایش کامل،و انواع نعمت‏ها و عذابها براى اهل‏بهشت و جهنم همه را از همین قبیل دانسته و بهمین معنا حمل کرده است (14) نگارنده گوید:این داستان را محدث جلیل القدر مرحوم ابن‏شهر آشوب بگونه‏اى دیگر نقل کرده که بسیارى از این اشکالها برآن وارد نیست و اصل نقل این محدث بزرگوار شیعه در داستان‏منشا زندگى و دوران کودکى آنحضرت در کتاب مناقب اینگونه‏است که از حلیمه نقل کرده که در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم از عمر شریفش مى‏گوید:


«...فربیته خمس سنین و یومین فقال لى یوما:این یذهب‏اخوانى کل یوم؟قلت:یرعون غنما،فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه ملائکة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظیفه،فاتانى ابنى و قال:ادرکى محمدا فانه قد سلب،فاتیته‏فاذا بنور یسطع فى السماء فقبلته و قلت:ما اصابک؟قال:


لا تحزنى ان الله معنا،و قص علیها قصته،فانتشر منه فوح مسک‏اذفر،و قال الناس:غلبت علیه الشیاطین و هو یقول:ما اصابنى‏شى‏ء و ما على من باس‏». (15)


یعنى-من پنج‏سال و دو روز آنحضرت را تربیت کردم،درآنهنگام روزى بمن گفت:برادران من هر روز کجا مى‏روند؟


گفتم:گوسفند مى‏چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ایشان‏مى‏روم،و چون با ایشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله‏کوهى بردند و به شستشو و تنظیف او پرداختند،در اینوقت پسرم‏بنزد من آمد و گفت:محمد را دریاب که او را ربودند! من بنزدوى رفتم و نورى دیدم که از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسیده گفتم:چه بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش که خدابا ما است و سپس داستان خود را براى او بازگو کرد،و دراینوقت از وى بوى مشک خالص بمشام مى‏رسید و مردم‏مى‏گفتند:شیاطین بر او چیره شده‏اند و او مى‏فرمود:چیزى بر من‏نرسیده و باکى بر من نیست...


و اینک بر طبق این نقل مى‏گوئیم:گذشته از اینکه نقلهاى‏گذشته مورد اشکال بود و با یکدیگر اختلاف داشت‏با این نقل‏هم مخالف است،و اگر بناى پذیرفتن این داستان باشد همین‏نقل که خالى از اشکالات است‏براى ما معتبرتر است و نیازى‏هم به توجیه و تاویل نداریم‏و تاویلى هم که مرحوم استاد طباطبائى کرده‏اند اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجیه خوبى‏بود،چون در پاره‏اى از روایات که در مورد مشاهدات دیگرآنحضرت رسیده به همان لفظ تمثیل آمده و با قرینه آنها مى‏توان این داستان را نیز همانگونه توجیه و تفسیر کرد،اما شنیدید که این‏داستان در کودکى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد دیگرهم اتفاق افتاده باشد این تفسیر و توجیه در همه جا دشوار بنظرمى‏رسد،مگر آنکه همان توجیه را با قرینه‏اى که ذکر شد شاهدو نمونه‏اى براى موارد دیگر بگیریم.


و در پایان این بحث ذکر این قسمت هم جالب است که درپایان روایت صحیح مسلم همانگونه که خواندید آمده که انس بن‏مالک گفته بود:من جاى بخیه‏ها را در سینه رسولخدا مى‏دیدم.


و راوى،یا انس بن مالک تصور کرده بودند که این شکافتن وبستن،با چاقو و کارد و نخ و سوزن بوده،در صورتیکه اگر هم ماداستان را اینگونه که نقل شده بود بپذیریم بعنوان یک معجزه وامر خارق عادت مى‏پذیریم،و در متن حدیث هم لفظ التیام آمده‏بود نه دوختن!

درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت،
خدا ساخت،
نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
در باغ بی برگی زادم
و در ثروت فقر غنی گشتم
و از چشمه ایمان سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر برداشتم
و در بالای غرور قد کشیدم
و از دانش طعامم دادند
و از شعر شرابم نوشاندند
و از مهر نوازشم کردند تا :
حقیقت دینم شد و راه رفتنم ،
خیر حیاتم شد و کار ماندنم ،
زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم
مدیر وبلاگ : سعید علی زاده

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • آهای کسی که اسم خودت رو گذاشتی مسلمون چقدر حاضری برای تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج) صلوات بفرستی ایا اصلا حاضری؟ ختم1000000(یک میلیون) (تاتاریخ.91.10.2 -----75606











نویسندگان

PageRank
وبلاگicon
Google Pagerank, SEO tools

مترجم سایت